تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

بر سنگ قبر من...

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود

اهل زمین نبود نمازش شكسته بود

برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود

تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاك بود

چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری

برای هر تیشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

كل عمر پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود

نگه داشتن شخصی در قلبمون خیلی راحته ولی اینکه تو قلب کسی خودتو نگه داری خیلی مشکله ، پس قدر قلبی که تو رو تو
خودش نگه داشته بدون


12914801608650972555.jpg
+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت17:39توسط آرمین |
استجابت دعا

یک نفر دلش شکسته بود

توی ایستگاه استجابت دعا

منتظر نشسته بود

منتظر  ولی دعای او

دیر کرده بود

او خبر نداشت که دعای کوچکش

توی چارراه آسمان

پشت یک چراغ قرمز شلوغ

گیر کرده بود

او نشست و باز هم نشست

روزها یکی یکی

از کنار او گذشت

روی هیچ چیز و هیچ جا

از دعای او اثر نبود

هیچ کس

از مسیر رفت و آمد دعای او

با خبر نبود

با خودش فکر کرد

پس دعای من کجاست ؟

او چرا نمی رسد؟

شاید این دعا

راه را اشتباه رفته است !

پس بلند شد

رفت تا به آن دعا

راه را نشان دهد

رفت تا که پیش از آمدن برای او

دست دوستی تکان دهد

رفت

پس چراغ چارراه آسمان سبزشد

رفت و با صدای رفتنش

کوچه های خاکی زمین

جاده های کهکشان

سبز شد

او از این طرف دعا از آن طرف

در میان راه

با هم آن دو رو به رو شدند

دست توی دست هم گذاشتند

از صمیم قلب گرم گفتگو شدند

وای که چقدر حرف داشتند....

برف ها

کم کم اب می شود

شب

ذره ذره آفتاب می شود

 ودعای هر کسی

رفته رفته توی راه

مستجاب می شود....


از وبلاگ:www.mahtabkhanom.blogfa.com

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت17:25توسط آرمین |
دوست داشتن برتر از عشق....

j… آتشهایی که می پزند، آتشهایی که می سازند ؛آتشهای سرد، خنک کننده ،خوب، پاک، روشن،نامرئی، . .. نیرو آن آتش عشق در خدا !! چه کسی به این پی برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ، آتشی که همه هستی تجلی آن است ،آتش گرم نیست ،داغ نیست .چرا؟ نیازمندی در آن نیست ،تلاطم در آن نیست، نا استواری ، شک، تزلزل ،

تردید ،نوسان ، وسواس،اظطراب ... نگرانی ،در آن نیست، اما آتش است ،آتشین تر از همه آتشها .آتشی که پرتو یک زبانه اش آفرینش است، سایه اش آسمان است،جلوه اش کائنات است،گرده خاکستر نازک و اندکش کهکشانها است... چه می گوییم ؟!!!

این آتش عشق در خدا !یعنی چه؟آتش عشق که این جوری نیست ..... پس این آتش دوست داشتن است. آری.

آتش دوست داشتن است،عجب ! ؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف میزدم.آتش عشق !؟ آنهم در خدا !؟

نه ، آتش دوست داشتن است که داغ نیست ، سرد نیست، حرارت ندارد؛ چرا؟ که نیازمندی ندارد؛ که غرض ندارد؛ که رسیدن ندارد،که یافتن ندارد،که گم کردن ندارد ، که به دست آوردن ندارد ،که بکار آمدن و بدرد خوردن ندارد...

افکار خود را تغییر دهیم تا احساسات ما تغییرکند

. زندگی ساختنی است ، نه گذراندنی ، بمان برای ساختن ، نساز برای ماندن

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت23:40توسط آرمین |

 گفتم :‌ای پیر جهان دیده بگو
 
از چه تا گشته ، بدینسان کمرت ؟
 
مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟
 
یا که ارثی است تو را از پدرت ؟
 
ناله سر داد : که فرزند مپرس
 
سرگذشت من افسانه ست
 
آسمان داند و دستم ،‌که چه سان
 
کمرم تا شد و تا خورده شکست
 
هر چه بد دیدم از این نظم خراب
همه از دیده ی قسمت دیدم
 
فقر و بدبختی خود ،‌ در همه حال
 
با ترازوی فلک سنجیدم
 
تن من یخ زده در قبر سکوت
 
دلم آتش زده از سوزش تب
همه شب تا به سحر لخت و ملول
 
آسمان بود و من و دست طلب
 
عاقبت در خم یک عمر تباه
 
واقعیات ، به من لج کردند
 
تا ره چاره بجویم ز زمین
کمرم را به زمین کج کردند

«کارو»

 

جیب هایت را پر کن از ستاره و آفتاب برای کسی که در گودترین قسمت شب در انتظار توست...

 

ماه را نشانه بگیر یا به آن میرسی یا در پهنه ی ستارگان فرود خواهی آمد...

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت21:10توسط آرمین |

دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

ما نمی تونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه ولی می تونیم بهش یاد بدیم که اگه شکست لبه تیزش دست اونی که شکسته تش رو نبره


+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت14:1توسط آرمین |

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت23:17توسط آرمین |
حدود جوانی
 از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست
 به اضافه ی عم پیری و سایه ی مخوف ممات
 از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ
 گاهی اوقات شیرین
 مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ
شروع جنگ حیات
 مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور
 غروب عشق دیرین
این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟
 حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی
+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت17:20توسط آرمین |
دل نوشته 4

نزدیکای صبح بود. خواب بودم که احساس کردم زمین لرزید. زلزله بود.خواب از سرم پرید. منم رفتم توی حیاط به آسمون خیره شدم و تو افکارم غرق.تو دلم وحشتی افتاده بود.همیشه از زلزله می ترسیدم... اخه مرگ رو جلوی چشمام میاره .اونوقته که تنها امید آدم میشه خدا... لحظاتیه که آدم احساس می کنه هیچ راه فراری نداره. تو اون لحظه فکر میکنی حتی خونت که تنها پناهگاهته واست نا امنه. واقعا اون موقع تو این دنیا میشه به چی؟ کی؟ و کجا ؟غیر خدا اعتماد کرد؟؟؟و این یعنی قدرت مطلق خالق... اشکام جاری شدن اه که چقدر دلم واسه خدا تنگ شده بود و خبر نداشتم .خیلی وقت بود باهاش خلوت نکرده بودم.دیشب تازه فهمیدم چقدر خانوادم رو دوست دارم و بهشون احتیاج دارم چقدر کار عقب مونده دارم و چقدر درگیر این دنیا شدم پدرم میگفت :خدا ما رو با این زلزله ها آروم تکون میده تا یادمون بمونه کجای دنیا ایستادیم تا یه وقت محتاج زلزله ای نشیم که زندگیمونو زیر و رو کنه.راست میگفت. آره ،گاهی واسه بیدار شدن یه تکونی لازمه!!!!...


 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت14:21توسط آرمین |

معشوق من چنان لطیف است,

که خود را به "بودن"نیالوده است,

که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد,

نه معشوق من بود.

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت16:34توسط آرمین |

خداوندا تو در قران جاويدت هزاران وعدهها دادی

تو خود گفتی اگر اهريمن شهوت روزی بر انسان حکم فرما گردد

من او را با صليب خشم خويش مصلوب می سازم

من اما ديده ام چشمان شهوت بار فرزندی که با اندام لخت مادرش دزدانه می رقصيد

تو خود گفتی که نامردان بهشت را نمی بينند و دوزخ جای آنهاست

من اما ديده‌ام نامرد نامردان که با خون رگ مردم کاخها می سازد

اگر مردانگی اين است نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بيالودم

شبی در کنج ميخانه گرفتم تيغ بر دستم بگفتم يا کريم الله خيال کردی که من مستم

تو از مستی چه ميدانی؟

به خدا اگر روزی به قسمی حاکم اين شهر من گردم به مستی خون صدها شيخ را خواهم ريخت

تو فرعون را خدا کردی تو شیرین را ز فرهادش جدا کردی

خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زير آيی . تهی دست و زبان بسته خسته از کاری به سوی خانه باز آيی .

غرورت را برای لقمه نانی به زير پای هر مرد و نامردی بيندازی . زمين و آسمانت را کفر می

گويی‌

نمی گويی؟

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت17:15توسط آرمین |

چقدر فاصله اینجاست ، بین ادم ها
چقدر عاطفه تنهاست، بین ادم ها


کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست، بین ادم ها


واز صدای شکستن کسی نمی شکند
چقدر سردی و غوغاست، بین ادم ها


ز مهربانی دلها دگر سراغی نیست
چقدر قحطی رویاست، بین ادم ها


غریب گشتن احساس درد سنگینی است
و زندگی چه غم افزاست، بین ادم ها


میان تک تک لبخند ها غمی سرخ است
و غم به وسعت یلداست، بین ادم ها


به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست، بین ادم ها

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت16:56توسط آرمین |
دل نوشته 3

اه خدای من چرا خلاصم نمی کنی؟مگه نمی بینی چقدر خستم؟.مگه هق هقامو نمی شنوی؟مگه تو از رگ گردن به من نزدیکتر نیستی؟پس چرا صدای قلبمو نمیشنوی میبینی خدا؟ میبینی چقد کند میزنه؟اره من خستم تمام وجودم خستست نفسام هر لحظه کوتاهتر میشن و با گذشت هر ثانیه یه قدم به پایان این راه طولانی نزدیکتر میشم ولی نمیدونم کی قراره به مقصد برسم.خدایا بریدم دیگه نمیتونم ادامه بدم. صدای نبضای خستمو میشنوی؟حتی قلبم دیگه نای تپیدن نداره.اشکام خشک شدن و صدایی از حنجرم بیرون نمیاد دستام توانایی نوشتن ندارن.و تنها پناهم تویی ای خدای بزرگ من...تنهام نذار.....

 

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت14:29توسط آرمین |

 درحضورخارها هم مي شوديك ياس بود
در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود
ميشود حتي براي ديدن پروانه ها
شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود
دست در دست پرنده بال در بال نسيم
ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود
كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود
عشق بود
ياس بود

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت15:15توسط آرمین |

دشت ها آلوده است

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟

فکر نان باید کرد

وهوایی که در آن نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است ، گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه ی دل ها را علف هرزه ی کین پوشانده است

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

وهمه مردم شهر بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت10:24توسط آرمین |
دل نوشته2

خدایا اخه کی تموم میشه؟از این زندگی از این ادما از این تکرار بیهوده ثانیه ها خستم .خستم از این همه رنج از این درد هایی که هیچکی اونا رو نمی فهمه . خدایا نجاتم بده.

 

خدای زیبای من این زندگی برام زشت تر و رنج اور تر از جهنم شده نجاتم بده.

خدای مهربونم این روزا انقدر زندگی سخت می گذره که حاضرم منو با تموم گناهانم وارد جهنم کنی ولی از زندگی خلاصم کنی.

خدای بینای من مگه تو نمی گی هر کی یه قدم به طرفم برداره من ده قدم به طرفش میرم پس چرا این همه قدمایی که به طرفت برداشتمو نمی بینی چرا منو تو اغوشت نمی گیری خدای من؟

 

خدایااااااا خلاصم کن.

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت12:33توسط آرمین |
دل نوشته 1

خسته شدم تا کی باید چشمام به راه خشک بمونن؟امروز با تموم وجودم نبودنت رو احساس می کنم.می خوام از تو  بگم بنویسم ولی مگه این اشکا به دستای خستم امون نوشتن می دن؟دیگه صبحا احساس نمی کنم یه روز جدید و تازه رو شروع می کنم فقط حس می کنم یه روز سرد دیگه بی تو و با تموم غم های دنیا شروع شد. نمی دونم چرا بهت دل بستم در حالی که تو حتی منو نمیشناختی .امروز که نیستی صدای هق هقایی که تو سکوت بالش خفه شدن گوش آسمونو کر کردن .

 

خدای من خستم .خیلی خستم. اخه چرا خدای من؟اخه مگه این عاشق دلخسته چه گناهی به درگاهت کرده بود؟

مگه دعای شب و روزش رسیدن به اون نبود ؟ مگه تو اون خدای قادری نیستی که اراده کنه زمینو اسمون یکی میشه؟  مگه تو اون خدای مهربونی نیستی که هیچ خوبی رو بی جواب نمیذاری؟خدایا به کی بگم دردمو؟من زندم نفس می کشم ولی زندگی نمی کنم.با هر نفس کوهی از غم روی سینم سنگینی می کنه.چرا هیچکی منو نمیفهمه؟هیچکی صدامو نمیشنوه ؟اخه خدایا تو بگو اینه رسمش؟این مهربونی توئه که من یه عمر تو سردی حسرت دستاش بمونم و دستاشو تو دست یکی دیگه ببینم؟کدوم ادم بی درد میگه زندگی ارزش غم ها رو نداره پس شاد باش؟مگه اونایی که عاشق نشدن می فهمن درد دوری یعنی چی؟ خیلی حرف واست دارم خدای من .دلم پره دلم ازاین دنیا گرفته .تو بگو به انتظار کدوم طلوع زندگی کنم که وقتی چشمامو باز میکنم کنارم باشه؟اخه چرا این شب انتظار صبح نمی شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..............

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت18:38توسط آرمین |
+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت12:9توسط آرمین |
به یاد اون که رفت ولی نمی دونست که. . .

یکی بود یکی نبود.سالها پیش یه باغچه بود سر سبزو قشنگ.پر ازگلهای رنگارنگ،پر از گلهای خوشبو.

اما میون گلای باغچه دوتا گل سرخ بودن که از همه گلا خوشگلتر وزیباتر بودن .از همه گلا سر بودن وتو

دنیاگلی خوشگلتر از اونا پیدا نمیشد ،خیلی همو دوست داشتن به حدی که بقیه گلا به علاقه اونها

حسودیشون میشد تا اینکه یه روز اتفاق بدی افتاد.یه روز خزون نا مهربون یکی از گلا رو چید و با خودش

برد به اسونی اب خوردن بدون اینکه بقیه بفهمن یا حتی باغبون بیدار شه. جای گل مثل یه زخم رو تن

باغچه موند اما گل دوم وقتی جای خالی گل اول رو دید دلش شکست،گلبرگاش یکی یکی ریخت زرد و

پژمرده شد دیکه کسی ندید اون مثل گذشته بخنده وشاد باشه.

کم کم بهار از راه رسید وبا امدنش همه شاد شدن اخه بهار وقتی میومد ارزوی همه گلا رو براورده میکرد

امااون سال با بقیه سالها فرق میکرد.همه گلا از بهار یه چیز می خواستن و اون این بود که گل سرخ

کوچولو دوباره شاد بشه دوباره لبخند بزنه مثل گذشته.

بهار سراغ گل رفت اول اونو نشناخت اخه گل کوچولو زرد ونخیف شده بود. باهر با مهربونی از گل پرسید:

چی شده گل کوچولو؟چرا امسال از اومدن من خوشحال نیستی؟ چرا اینقدر زرد و پژمرده شدی؟من

اومدم ارزوتو براورده کنم.چی ارزویی داری؟هر چی می خوای بگو.

اما گل فقط سکوت کرد.بهار هر کاری کرد نفهمید چی شده اومد بره از بقیه گلا بپرسه که چشمش به

باغچه افتاد و همه چیز رو فهمید.به گل سرخ گفت:فهمیدم چی شده ناراحت نباش واست یه گل سرخ

میارم جای اون حتی از اون هم بهتر و خوشگلتر حالا شاد باش و بخند.اما گل بجای خنده بیشتر ناراحت

شد.بهار گفت:چرا خوشحال نشدی؟گل گفت:من هیچ گل دیگه ای رو نمی خوام.من گل خودمو

میخوام.بهار گفت:نمیشه یعنی نمی تونم اخه خزون از من قویتره من زورم به اون نمی رسه هر ارزوی

دیگه ای داشته باشی براورده می کنم جز این ارزو.گل سرخ گفت:هر ارزویی باشه؟قول میدی؟بهار جواب

داد:اره هر ارزویی باشه.لبخندی روی لبای گل نشست واروم در گوش بهار ارزوشو زمزه کرد.

بهار از تعجب خشکش زد.اخه ارزوی گل خیلی تلخ بود خواست حرفی بزنه خواست اعتراض کنه

اما گل اجازه نداد وگفت :یادت باشه قول دادی.بهار در حالی که تو چشاش اشک حلقه زده بود گفت:

اره قول دادم.فردای اون روز وقتی بقیه گلا خواب بیدار شدن صحنه عجیبی دیدن.جای دو تا زخم عمیق

کنار هم روی تن باغچه وگلبرگ های سرخی که همه جا یادگاری مونده بود

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت11:1توسط آرمین |
+نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت12:40توسط آرمین |

راستی نظر فراموش نشه

+نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت14:49توسط آرمین |