تبليغاتX
فریاد بی صدا
 از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست
 به اضافه ی عم پیری و سایه ی مخوف ممات
 از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ
 گاهی اوقات شیرین
 مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ
شروع جنگ حیات
 مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور
 غروب عشق دیرین
این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟
 حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 17:20 توسط آرمین |


نزدیکای صبح بود. خواب بودم که احساس کردم زمین لرزید. زلزله بود.خواب از سرم پرید. منم رفتم توی حیاط به آسمون خیره شدم و تو افکارم غرق.تو دلم وحشتی افتاده بود.همیشه از زلزله می ترسیدم... اخه مرگ رو جلوی چشمام میاره .اونوقته که تنها امید آدم میشه خدا... لحظاتیه که آدم احساس می کنه هیچ راه فراری نداره. تو اون لحظه فکر میکنی حتی خونت که تنها پناهگاهته واست نا امنه. واقعا اون موقع تو این دنیا میشه به چی؟ کی؟ و کجا ؟غیر خدا اعتماد کرد؟؟؟و این یعنی قدرت مطلق خالق... اشکام جاری شدن اه که چقدر دلم واسه خدا تنگ شده بود و خبر نداشتم .خیلی وقت بود باهاش خلوت نکرده بودم.دیشب تازه فهمیدم چقدر خانوادم رو دوست دارم و بهشون احتیاج دارم چقدر کار عقب مونده دارم و چقدر درگیر این دنیا شدم پدرم میگفت :خدا ما رو با این زلزله ها آروم تکون میده تا یادمون بمونه کجای دنیا ایستادیم تا یه وقت محتاج زلزله ای نشیم که زندگیمونو زیر و رو کنه.راست میگفت. آره ،گاهی واسه بیدار شدن یه تکونی لازمه!!!!...


 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 14:21 توسط آرمین |


معشوق من چنان لطیف است,

که خود را به "بودن"نیالوده است,

که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد,

نه معشوق من بود.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 16:34 توسط آرمین |


خداوندا تو در قران جاويدت هزاران وعدهها دادی

تو خود گفتی اگر اهريمن شهوت روزی بر انسان حکم فرما گردد

من او را با صليب خشم خويش مصلوب می سازم

من اما ديده ام چشمان شهوت بار فرزندی که با اندام لخت مادرش دزدانه می رقصيد

تو خود گفتی که نامردان بهشت را نمی بينند و دوزخ جای آنهاست

من اما ديده‌ام نامرد نامردان که با خون رگ مردم کاخها می سازد

اگر مردانگی اين است نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بيالودم

شبی در کنج ميخانه گرفتم تيغ بر دستم بگفتم يا کريم الله خيال کردی که من مستم

تو از مستی چه ميدانی؟

به خدا اگر روزی به قسمی حاکم اين شهر من گردم به مستی خون صدها شيخ را خواهم ريخت

تو فرعون را خدا کردی تو شیرین را ز فرهادش جدا کردی

خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زير آيی . تهی دست و زبان بسته خسته از کاری به سوی خانه باز آيی .

غرورت را برای لقمه نانی به زير پای هر مرد و نامردی بيندازی . زمين و آسمانت را کفر می

گويی‌

نمی گويی؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 17:15 توسط آرمین |


چقدر فاصله اینجاست ، بین ادم ها
چقدر عاطفه تنهاست، بین ادم ها


کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست، بین ادم ها


واز صدای شکستن کسی نمی شکند
چقدر سردی و غوغاست، بین ادم ها


ز مهربانی دلها دگر سراغی نیست
چقدر قحطی رویاست، بین ادم ها


غریب گشتن احساس درد سنگینی است
و زندگی چه غم افزاست، بین ادم ها


میان تک تک لبخند ها غمی سرخ است
و غم به وسعت یلداست، بین ادم ها


به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست، بین ادم ها

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 16:56 توسط آرمین |


اه خدای من چرا خلاصم نمی کنی؟مگه نمی بینی چقدر خستم؟.مگه هق هقامو نمی شنوی؟مگه تو از رگ گردن به من نزدیکتر نیستی؟پس چرا صدای قلبمو نمیشنوی میبینی خدا؟ میبینی چقد کند میزنه؟اره من خستم تمام وجودم خستست نفسام هر لحظه کوتاهتر میشن و با گذشت هر ثانیه یه قدم به پایان این راه طولانی نزدیکتر میشم ولی نمیدونم کی قراره به مقصد برسم.خدایا بریدم دیگه نمیتونم ادامه بدم. صدای نبضای خستمو میشنوی؟حتی قلبم دیگه نای تپیدن نداره.اشکام خشک شدن و صدایی از حنجرم بیرون نمیاد دستام توانایی نوشتن ندارن.و تنها پناهم تویی ای خدای بزرگ من...تنهام نذار.....

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:29 توسط آرمین |


 درحضورخارها هم مي شوديك ياس بود
در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود
ميشود حتي براي ديدن پروانه ها
شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود
دست در دست پرنده بال در بال نسيم
ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود
كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود
عشق بود
ياس بود

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 15:15 توسط آرمین |


دشت ها آلوده است

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟

فکر نان باید کرد

وهوایی که در آن نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است ، گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه ی دل ها را علف هرزه ی کین پوشانده است

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

وهمه مردم شهر بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:24 توسط آرمین |


خدایا اخه کی تموم میشه؟از این زندگی از این ادما از این تکرار بیهوده ثانیه ها خستم .خستم از این همه رنج از این درد هایی که هیچکی اونا رو نمی فهمه . خدایا نجاتم بده.

 

خدای زیبای من این زندگی برام زشت تر و رنج اور تر از جهنم شده نجاتم بده.

خدای مهربونم این روزا انقدر زندگی سخت می گذره که حاضرم منو با تموم گناهانم وارد جهنم کنی ولی از زندگی خلاصم کنی.

خدای بینای من مگه تو نمی گی هر کی یه قدم به طرفم برداره من ده قدم به طرفش میرم پس چرا این همه قدمایی که به طرفت برداشتمو نمی بینی چرا منو تو اغوشت نمی گیری خدای من؟

 

خدایااااااا خلاصم کن.

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:33 توسط آرمین |


خسته شدم تا کی باید چشمام به راه خشک بمونن؟امروز با تموم وجودم نبودنت رو احساس می کنم.می خوام از تو  بگم بنویسم ولی مگه این اشکا به دستای خستم امون نوشتن می دن؟دیگه صبحا احساس نمی کنم یه روز جدید و تازه رو شروع می کنم فقط حس می کنم یه روز سرد دیگه بی تو و با تموم غم های دنیا شروع شد. نمی دونم چرا بهت دل بستم در حالی که تو حتی منو نمیشناختی .امروز که نیستی صدای هق هقایی که تو سکوت بالش خفه شدن گوش آسمونو کر کردن .

 

خدای من خستم .خیلی خستم. اخه چرا خدای من؟اخه مگه این عاشق دلخسته چه گناهی به درگاهت کرده بود؟

مگه دعای شب و روزش رسیدن به اون نبود ؟ مگه تو اون خدای قادری نیستی که اراده کنه زمینو اسمون یکی میشه؟  مگه تو اون خدای مهربونی نیستی که هیچ خوبی رو بی جواب نمیذاری؟خدایا به کی بگم دردمو؟من زندم نفس می کشم ولی زندگی نمی کنم.با هر نفس کوهی از غم روی سینم سنگینی می کنه.چرا هیچکی منو نمیفهمه؟هیچکی صدامو نمیشنوه ؟اخه خدایا تو بگو اینه رسمش؟این مهربونی توئه که من یه عمر تو سردی حسرت دستاش بمونم و دستاشو تو دست یکی دیگه ببینم؟کدوم ادم بی درد میگه زندگی ارزش غم ها رو نداره پس شاد باش؟مگه اونایی که عاشق نشدن می فهمن درد دوری یعنی چی؟ خیلی حرف واست دارم خدای من .دلم پره دلم ازاین دنیا گرفته .تو بگو به انتظار کدوم طلوع زندگی کنم که وقتی چشمامو باز میکنم کنارم باشه؟اخه چرا این شب انتظار صبح نمی شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..............

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:38 توسط آرمین |


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 12:9 توسط آرمین |


یکی بود یکی نبود.سالها پیش یه باغچه بود سر سبزو قشنگ.پر ازگلهای رنگارنگ،پر از گلهای خوشبو.

اما میون گلای باغچه دوتا گل سرخ بودن که از همه گلا خوشگلتر وزیباتر بودن .از همه گلا سر بودن وتو

دنیاگلی خوشگلتر از اونا پیدا نمیشد ،خیلی همو دوست داشتن به حدی که بقیه گلا به علاقه اونها

حسودیشون میشد تا اینکه یه روز اتفاق بدی افتاد.یه روز خزون نا مهربون یکی از گلا رو چید و با خودش

برد به اسونی اب خوردن بدون اینکه بقیه بفهمن یا حتی باغبون بیدار شه. جای گل مثل یه زخم رو تن

باغچه موند اما گل دوم وقتی جای خالی گل اول رو دید دلش شکست،گلبرگاش یکی یکی ریخت زرد و

پژمرده شد دیکه کسی ندید اون مثل گذشته بخنده وشاد باشه.

کم کم بهار از راه رسید وبا امدنش همه شاد شدن اخه بهار وقتی میومد ارزوی همه گلا رو براورده میکرد

امااون سال با بقیه سالها فرق میکرد.همه گلا از بهار یه چیز می خواستن و اون این بود که گل سرخ

کوچولو دوباره شاد بشه دوباره لبخند بزنه مثل گذشته.

بهار سراغ گل رفت اول اونو نشناخت اخه گل کوچولو زرد ونخیف شده بود. باهر با مهربونی از گل پرسید:

چی شده گل کوچولو؟چرا امسال از اومدن من خوشحال نیستی؟ چرا اینقدر زرد و پژمرده شدی؟من

اومدم ارزوتو براورده کنم.چی ارزویی داری؟هر چی می خوای بگو.

اما گل فقط سکوت کرد.بهار هر کاری کرد نفهمید چی شده اومد بره از بقیه گلا بپرسه که چشمش به

باغچه افتاد و همه چیز رو فهمید.به گل سرخ گفت:فهمیدم چی شده ناراحت نباش واست یه گل سرخ

میارم جای اون حتی از اون هم بهتر و خوشگلتر حالا شاد باش و بخند.اما گل بجای خنده بیشتر ناراحت

شد.بهار گفت:چرا خوشحال نشدی؟گل گفت:من هیچ گل دیگه ای رو نمی خوام.من گل خودمو

میخوام.بهار گفت:نمیشه یعنی نمی تونم اخه خزون از من قویتره من زورم به اون نمی رسه هر ارزوی

دیگه ای داشته باشی براورده می کنم جز این ارزو.گل سرخ گفت:هر ارزویی باشه؟قول میدی؟بهار جواب

داد:اره هر ارزویی باشه.لبخندی روی لبای گل نشست واروم در گوش بهار ارزوشو زمزه کرد.

بهار از تعجب خشکش زد.اخه ارزوی گل خیلی تلخ بود خواست حرفی بزنه خواست اعتراض کنه

اما گل اجازه نداد وگفت :یادت باشه قول دادی.بهار در حالی که تو چشاش اشک حلقه زده بود گفت:

اره قول دادم.فردای اون روز وقتی بقیه گلا خواب بیدار شدن صحنه عجیبی دیدن.جای دو تا زخم عمیق

کنار هم روی تن باغچه وگلبرگ های سرخی که همه جا یادگاری مونده بود

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:1 توسط آرمین |


+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 12:40 توسط آرمین |


راستی نظر فراموش نشه

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:49 توسط آرمین |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:58 توسط آرمین |


گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام

گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم


گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم


گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم

گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:25 توسط آرمین |


+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:28 توسط آرمین |


به نام او به ياد تو سلام:سلامي به گرمي آفتاب به لطافت ابر به روشني مهتاب و به زيبايي چشمانت،چشماني که با يک نگاه دل هزارن مو جود را به لرزه در مي آورد که يکي از انها من باشم . سلامي به نغمه شيدايي بلبلي که از سرزمين عشق و آرزوها شروع به پرواز نموده و راه طولاني و خسته کننده را با تمام وجود بال و پر زده تا پيامي براي معشوقي که با تمام وجود در قلب من جاي دارد بياورد و اري عشق من آن معشوق تو هستي وآن پيام چيزي نيست جز اينکه با تمام وجود بگويم دوستت دارم، دوستت دارم

 

دوستای گلم سلام! امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشید.من یه مدت به دلیل مشغله زیاد نبودم اما قول می دم جبران کنم از رفقایی که با نظراتشون منو شرمنده کردن هم خیلی خیلی ممنونم .یا حق

 

دل تو مثل دلم اينهمه دلتنگ كه نيست
بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ كه نيست
همه حرفات پر كذب و پرنيرنگ و فريب
عشق من مثل تو و عشق تو بيرنگ كه نيست
تنم اينجاست همه فكر وخيالم پيش تو
تو كه آرومي، آخه تو دل تو جنگ كه نيست
وقتي که رفتي ، واسه من حتي دلت تنگ نشد
خونه ي عشق و شناختن كار هر سنگ كه نيست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:24 توسط آرمین |


در ره عشق بدیدم من دلی را پاره پاره

که غیر از خون دل خوردن نبودش هیچ چاره

 

به او گفتم کدامین تیر عصیان زمانه

رها شد بهر تو از این کمان ، ازاین زمانه

 

سری جنباند، دست بر چشم ترش زد

دو دستش را ببرد بالا و محکم بر سرش زد

 

بگفتا در درونم آتش است، آتش به جانم

هم  اینک  آب  و  آتش  بر  زبانم  

 

بگفت عشق است که لب را خشک کرده

همین عشق است که بر آب پشت کرده

 

همین عشق است که گویی یک پرنده ست

مثال  خون  درون  رگ  رونده  ست

 

خدایا این پرنده در دلم تابی ندارد

خدایا این پرنده از کسی باکی ندارد

 

خدایا این پرنده مرغ وحشی است

خدایا مرغ وحشی با قفس کاری ندارد

 

از وبلاگ موج دیوانه

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 21:11 توسط آرمین |


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 15:38 توسط آرمین |